|
نرمه های نور
|
کربلا کربلا ما داریم می آئیم شهدای مظلوم ما داریم می آئیم ما رفتنی شدیم انشاالله امسال نیز
[ سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
اومدم ازت خداحافظی کنم قبل از جنوب شش روز قبل ترش به نیت هر سالی که نبودی تو این مدت اون روز برام 20 تا از همقطاراتو فرستادی برا بدرقه چند شب بعد هم خودت اومدی من هنوز مست عطر دونه های تسبیح خاکیتم دلتنگ پرچم سبز و سفید و سرخ رو تابوتت [ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
هنگامی که یزید بر لبان مبارک ابا عبدالله چوب می زد، اشعاری می خواند که مملو از قبیله گری بود؛ این در حالی است که آیات قرآن بر اینکه در راه خدا باید از همه چیز حتی قبیله و عشیره گذشت، تاکید دارد. « قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ» آیا ما می توانیم از این ها بگذریم؟ اگر نتوانیم فاسق هستیم. ابا عبدالله از دانه دانه اینها گذشت.
5- فرا جناحی
اصلاح مبنا می خواهد و اصلاحگر خود باید مصلح باشد. در زمان یزید، دین به سمت جدایی از سیاست رفته بود. یزید رسما اعلام کرده بود من با شما برای نماز و روزه نجنگیدم، بلکه برای حکومت جنگیدم.
این در حالی است که از دل اصلاح طلبی قرن 16 اروپا، نسبی گرایی اخلاق تولید شد.
کربلا تئاتری به گستردگی همه زمان ها و همه مکان هاست «کل یوم عاشورا و کل الارض کربلا»
[ سهشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۸ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
بالاخره به اسم حالا رسمش رو نمی دونم دانشکده ی مجازیمون بسیج دار شده هرچند اونقدر وضع و اوضاع بالا دستیا خرابه که اگه مسئول بسیجمون سبزک نباشه مثل خیلی از استادا و دانشجوها ! (هرچند که متاسفانه 60 درصد دانشجوهامون کلا یولن فقط نمره و شهریه و استاد و آموزشیار می بینن ولایت نمی دونن چی هست جز ولایت شوهراشون!!!) توی آنلاینی که گذاشته بودن مثلا ما توی معارفه باشیم فهمیدیم اسم آقاهه آقای عمرانیه از اون روزم هیچ خبری از این بنده خدا نیست که نیست پس با فرض عدم همدستی ایشون با سران جلبکی دو حالت داره: یا همون بعد از معارفه شهید شده یا یه کوه سنگ ریختن جلو دستو پاش که بازم نهایتا شهید میشه!
به هرحال امیدوارم از این اوضاع اسفناک ضد ولایتی بودن در بیاد دانشکده ی مجازی علوم حدیث [ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٤ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۸ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
... داریم می ریم به جبهه دلم می ده اشارت
بله داریم میریم یه کم نفس بکشیم بدون جلبکای عنتر ! نوش جون هر کی میره چشاشون زیر پا و قدم های نوکرای شهدا (حیف نوکرای شهدا که پاهاشون لجنی شه) [ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
آهای دنیا!!!!!!!!! تو و ضمیرهایت دیگر به کار من نمی آئید دنبال دوازدهم شخص غائب می گردم .................
امروز ٢١ روزه پدرم مهمان خداست برای نور سفره ی شان صلوات و قاتحه هدیه کنید لطفا [ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
شهید محمود مرادی در سال 1335 در شهرستان جهرم دیده به جهان گشود .در سن 7 سالگی از نعمت وجود پدر محروم گردید ، اما با تلاش پیگر خانواده ، تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمائی ادامه داد . پس از ورود به دبیرستان بخاطر مشکلات مالی و مسئولیتی که در وجود خود احساس می کرد تحصیلات خود را رها کرده و کسب و امرار معاش پرداخت .پس از مدتی خانواده ی وی از جهرم به شیراز مهاجرت کردند و او در شیراز نیز برای کمک به اقتصاد خانواده به کارهای مختلفی از جمله دستفروشی ، رانندگی تاکسی و … اشتغال ورزید .
در راه انداختن تظاهرات سهم به سزایی داشت و یک بار هم توسط مأموران امنیتی دستگیر و راهی زندان گردید ، اما پس از مدت کوتاهی شجاعانه از زندان گریخت . وی علاوه بر دشمنی با رژیم شاهنشاهی همواره ، قبل و بعد از پیروزی انقلاب با گروهک منافقین در ستیز بود و حتی مسئولیت چاپ و توزیع یک نشریه فکاهی برای ضربه زدن به این گروهک را بر عهده داشت . تواضع و فروتنی از صفات بارز اخلاقی او بود و هرگز موفقیت های خود را آشکار نمی کرد بطوریکه حتی تا لحظه شهادت خانواده اش از مسئولیتها ی خطیر او در جبهه بی اطلاع بودند . با این وجود بسیار مهربان بود و حتی سفارش می کرد که مبادا رزمندگان با اسرای عراقی برخورد خشونت آمیزی داشته باشند . شهید مرادی علاوه بر مسئولیت هایی که در جبهه بر عهده داشت مدتی را به عنوان محافظ شهید آیت الله دستغیب در شیراز گذراند اما بار دیگر در تاریخ 12 دیماه 60 گامهای استوار خود را بر خاک تفتیده ی خوزستان قهرمان نهاد و تا لحظه ی شهادت با عنوان فرمانده گردان انجام وظیفه کرد . آری سر دار شهید محمود مرادی که عمر پر برکت خود را در خدمت اسلام و جهاد با دشمنان مسلمین گذانده بود سرانجام در تاریخ بیست و سوم بهمن ماه 1360 دیدار دوست ر البیک گفته و چون کبو تری سپید بال در آسمان خونرگ چزابه به پرواز در آمد . [ دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
اولین شهید ارمنی دفاع مقدس زوریک مرادی مسیحی(مرادیان) ،از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است که 19 مهر ماه 59 در پیرانشهر به شهادت رسید؛ این شهید در لشگر 64 پیاده ارومیه خدمت میکرد. شهید زوریک مرادیان تنها فرزند پسر «واهان» و «کاتاری» در هفتم تیرماه 1339 در تهران چشم به جهان گشود. در سالهای تحصیل دوران ابتدایی در دبستان «ساهاکیان»،با این که به اتفاق والدین و چهار خواهر خویش:«دیانا»،«اُفیک»،«ژان » و«روبینا» در یک اطاق زندگی میکرد، همیشه شاگرد اول بود. تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه را در دبیرستان ارامنه «کوشش داوتیان» ادامه داد، اما در عین ناباوری خویشاوندان و دوستان و با وجود قبولی در امتحانات اعزام به خارج، این جوان بااستعداد، سال آخر دبیرستان را ناتمام گذارده و داوطلبانه چند ماه پیش از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خدمت سربازی رفت. با شهادت «زوریک» کوچهای که وی در محله «حشمتیه» (سردارآباد) در آن ساکن بود، در سوگ فرو رفت. همسایگان مسلمان اطراف منزل خانواده مرادیان دسته دسته با گریه همدردی خود را اعلام میکردند. آنها، دو حجله برای شهید مرادیان در سر کوچه قرار دادند. [ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٢ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
شهید عبدالنبی یحیایی
تولد: 1342 - روستای تنگ ارم برازجان بوشهر شهادت: 8/5/1362- منطقه عملیاتی حاج عمران محل دفن: قبرستان روستای تنگ ارم 9 سالی بود که خاکش کرده بودیم. همون جنازه ای که 18 روز توی ارتفاعات کردستان مونده بود. تازه بعد از 28 روز که برای دفن آوردنش، تغییری که نکرده بود هیچ، بوی خوشی هم میداد. بارون زده بود و قبرش رو خراب کرده بود باید تعمیرش می کردیم. سنگ قبرش رو برداشتیم. زیر سنگ خالی شده بود. دیواره های قبر و سنگ لحد بهم ریخته بود برادر و پسرم رفتند توی قبر. جنازه سالم بود[1] . نمی شد کاری کرد باید می آوردنش بیرون. وقتی خواستند جنازه رو بدند بالا ، دست هر دو شون خونی شد. اینا رو پدرش می گفت. با همون لهجه بوشهری ادامه داد: « شبا که از بیرون میاومد تا دیر وقت می نشست زیر نور چراغ فانوس، میخوند و مینوشت. بهش میگفتم: « بابا خسته ی کاری، برو بخواب. برای چی خودتو اذیت میکنی؟» میگفت: « بابا میخوام خوندن و نوشتن یاد بگیرم روضهخون امام حسین(ع) بشم.» آخر به آرزوش رسید. محرم که می شد مردم رو جمع میکرد براشون نوحه میخوند، روضه میخوند. عبدالنبی هر چی داره از امام حسین(ع) داره... » [2]/منبع :کتاب خط عاشقی
[1] - روزنامه رسالت در تاریخ چهارم آبان سال 1371خبر این واقعه را منتشر کرده و تاریخ وقوع آن را 19/7/1371 عنوان کرده است. [2] -حاج حسین کاجی: بنده در تاریخ 16آذرماه سال 1384 در منزل شهید حضور پیدا کردم و شرح مفصل این واقعه را از پدر شهید شنیدم؛ حتی ایشان اسامی افرادی که از نزدیک شاهد وقوع این حادثه بودند را برای بنده عنوان کردند که به شرح ذیل می باشد: آقایان : امیر علی جوکار – محمدعلی شهیدی – محمد علی جهانگیری – غلامعلی محمدی- خدارحیم محمدی- حسین غلامی – عمو و برادران شهید- الله کرم دهقان عبدالرحیم مصدق – عبدالله مصدق – رجب صحرانورد
این شهید همون شهید فیلم ستارگان خاک هستند [ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱۸ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
طلبه شهید علیاکبرعلی محمدی ![]() بخشی از وصیت نامه شهید
عزیزانم ! برای حفظ این انقلاب ، راه های زیادی وجود دارد که از جمله عبارتند از : اولین راه ، خارج نشدن از خط رهبری وآن اطاعت مخلصانه وصادقانه از او امر و فرمایشات رهبریت است که نباید قدمی از آن جاو افتاد و نه ، از آن فاصله گرفت . دومین راه ، حفظ این انقلاب و حفظ اصالت آن است. اصالت اسلامی بودن و مکتبی بودن وآن در گرو پای بند بودن به اصول مکتب است. برادران وخواهران عزیز! تا زمانی که امیدمان و چشممان وکوششمان در مشکلات، یاری گرفته از مکتب اسلام باشد ، بدون القائات چپ و راست ، مطمئناً نهضت ادامه داشته و اصالت خود را نیز حفظ می کند واگر روزی بخواهیم امیدی به مکاتب شرق وغرب داشته باشیم ، آن روز ، روز مرگ انقلاب اسلامی است. سومین طریق ، حفظ این انقلاب و حفاظت از پشتوانه های مکتبی این انقلاب ، یعنی مفسران وابستة مکتب و آگاهان و خبرگان به قوانین آن یعنی روحانیت مبارز و بیدار که در هر عصری با حرکت های خود وسخنان خود نسل های جامعه را به سوی اسلام عزیز دعوت کرده و جلوی هر گونه انحرافی از هر نوع ، مثل اسلام شرقی و غربی ،ـ سوسیالیزم و. . . ایستاده اند و منحرفان را سرکوب کرده اند [ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
طلبه شهید علیاکبرعلی محمدی ![]() بخشی از وصیت نامه شهید
عزیزانم ! برای حفظ این انقلاب ، راه های زیادی وجود دارد که از جمله عبارتند از : اولین راه ، خارج نشدن از خط رهبری وآن اطاعت مخلصانه وصادقانه از او امر و فرمایشات رهبریت است که نباید قدمی از آن جاو افتاد و نه ، از آن فاصله گرفت . دومین راه ، حفظ این انقلاب و حفظ اصالت آن است. اصالت اسلامی بودن و مکتبی بودن وآن در گرو پای بند بودن به اصول مکتب است. برادران وخواهران عزیز! تا زمانی که امیدمان و چشممان وکوششمان در مشکلات، یاری گرفته از مکتب اسلام باشد ، بدون القائات چپ و راست ، مطمئناً نهضت ادامه داشته و اصالت خود را نیز حفظ می کند واگر روزی بخواهیم امیدی به مکاتب شرق وغرب داشته باشیم ، آن روز ، روز مرگ انقلاب اسلامی است. سومین طریق ، حفظ این انقلاب و حفاظت از پشتوانه های مکتبی این انقلاب ، یعنی مفسران وابستة مکتب و آگاهان و خبرگان به قوانین آن یعنی روحانیت مبارز و بیدار که در هر عصری با حرکت های خود وسخنان خود نسل های جامعه را به سوی اسلام عزیز دعوت کرده و جلوی هر گونه انحرافی از هر نوع ، مثل اسلام شرقی و غربی ،ـ سوسیالیزم و. . . ایستاده اند و منحرفان را سرکوب کرده اند [ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
روحانی شهید جواد رفیعی
آقا جواد نسبت به جبهه و جنگ غیرتی عجیب داشت.هنوز چند ماهی از بازگشتنش نگذشته بود که باز عزم سفر میکرد. به یاد دارم روزی کنار هم نشسته بودیم. من به شوخی به پدر جواد گفتم: «حاج قنبری، از اهالی بالا محله، هم سن شما است و دارد به جبهه میرود شما چرا نمیروید؟!» شوهرم گفت: «من برای سوریه و مکه ثبت نام کردهام، ان شاالله از این دو سفر که بازگشتم به جبهه میروم جواد با وجود اینکه سن کم داشت، درجواب پدر گفت: حاجی شما اگر به مکه بروی، خانه خدا را زیارت میکنی، ولی اگر به جبهه بروی خود خدا را زیارت خواهی کرد. «به نقل از مادر شهید» [ جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٥ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
پریشب رفتم شب آفتابی یعنی تنها چیزی بود که اگه می مردم و نرفته بودم چشمم می موند به دنیا و دستم از قبر بیرون می موند و این حرفا .... شب آفتابی بی دلیل یا با دلیلی که من نمی تونم اسمی روش بذارم باعث شد تصمیم بگیرم که هفته ی دفاع مقدس هر روز آپ کنم شده با حتا زندگینامه ی مختصر یا یه خاطره کوچیک از خود شهدا یا درباره ی شهدا و یه عکس _ سعی می کنم مربوط به خاطره باشه اما شاید هم نشد _ امیدوارم به زودی زود سالگرد تولد نه چندان شیرین این عزیزترین با ظهور صاحب الامر (عج) بزرگ و گرامی داشته بشه چون بیشتر از همه ی ما امام زمان دفاع مقدس عمق چیزی که گذشت رو می دونند *تقریبا برام مهم نیست حتا اگه این هفته ١ نفر هم نیاد چون ١هفته وبلاگ مال من نیست! مال هر کس هست خودش می دونه .... -------------------------------------------------------------------------------------------------- شهید ابوالقاسم عسگریان
در سال 1333در قریه حصار بوعلی نیاوران دیده به جهان گشود. شهید دوران تحصیل را با موفقیت گذرانده و مدرک دیپلم خود را اخذ کرد و در دوران پیروزی انقلاب اسلامی به همراه مردم انقلابی در تمام مراحل انقلاب اسلامی حضور فعال داشت. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد حزب جمهوری اسلامی گردید و در دفتر مرکزی این حزب که شهادتگاه 72 تن شهید انقلاب می باشد مشغول فعالیت گردید. شهید با روحانیت مبارز شهید بهشتی و دیگر یاران انقلاب اسلامی ارتباط نزدیک داشت. ایشان از حزب جمهوری اسلامی به صداوسیما منتقل گردید و در مرکز آرشیو سازمان مشغول خدمت شد و در روز 24/10/59 در منطقه تنگه حاجیان قصر شیرین شربت شهادت نوشید. شهید یک دختر به نام سمیرا از خود به یادگار گذاشت تا زینب گونه ادامه دهنده راهش باشد. [ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٠ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
اعتراض سایبری به حمله ی نیروهای رژیم صهیونیستی به ناوگان شکننده محاصره غزه تا این لحظه ٧٠ شهید و زخمی غیر نظامی همراهی بیش از ۵٠ زن و ٢٠ کودک و چند کشیش کاتولیک با کشتی های صلح
به نظرسنجی توجه بفرمایید [ دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
من گم شدم رفیق گم شدم باید برای من تو سالگرد بگیری نه من برای تو هیچ به من فکر می کنی؟ ای شهید ای آنکه بر کرانه ی .... [ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٥ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
قول به شهدای عند ربهم یرزقون ........... در کویر مرگ من شرجی مانده ام ای جماعت من بسیجی مانده ام عکس یادگاری با رفیق چندین ساله ... سایه ی سرم پایین پای رفیق یعنی سرم به پای این رفاقت ......... ___________________________________________________________ [ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۳ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
عکسی از مهمانی خصوصی مان با شهدایی که ٢ بار شهیدند ........ همهٔ بچه هایی که باهاشون همسفر بودم حرفی عکسی خطی نقطهای از سفر رو گذاشتن تو بلاگ هاشون من اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن از سفر نمیره یه جور دلهره شایدم ترس .... انگار اگر چیزی بنویسم یه راز بزرگ رو افشا کردم مثل شب امتحان بود حال دلم چند باری که خواستم بنویسم اگر هم ننویسم احتمالا دیگه نمینویسم بعد شاید بمونه یه بار بزرگ رو دوش یه دل خسته که با این سفر یه کم جون گرفته امسال ۲ بار دعوت شدم ۱۷ اسفند تا ۲۴ اسفند با بچههای دانشگاه رفتم وقتی برگشتم در گوشی به مامانم گفتم انگار امسال شهدا قهر بودن باهامون اما این بار .... شاید برکت نفس همسفرانم بود که نسیم حیات شهدا به دل من هم رسید شهدا این بار قهر نبودن مطالبه داشتن زیااااادددددد و ما بدهکاریم خیلییییییییییییییییییی زیاادددددددددددد [ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٠ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٦ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
با اتفاقات این روز ها شما در شرف شهادت نیستید؟
وصیت نامه ی تان حاضر است؟
راستی می دانستی محسن عاشورای امسال فرزند شهید بود ؟؟؟؟؟؟
[ سهشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٦ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
از جبهه میآیی تنت خونین سرت چاک نازم دوامت را چه خندانی چه بیباک زخم سرت همرنگ میخکهای باغست هر قطره خونت در دل شب چلچراغست ای کاکل سرخ تو چون ابریشم نور بشکفته بر باغ لبت گلبوسه هور پیغام تو جاریست در نبض بهاران گل با تو میخواند سرود لالهزاران گفتی شقایقهای در خون خفته بنگر بر گور کودک، مادر آشفته بنگر کی دیده بودی خون شود تنپوش هامون یا لاله روید از دل امواج کارون [ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
امسال وقتی خیلی ناامید بودم از این که شهدا خواستنم یا نه با این که جنوب بودم اما دلم مثل همیشه نبود مثل هر سال نبود امسال بیشتر دوستام اون قدر اوضاع زندگیشون عوض شده بود که فکر نمی کردم کسی بیاد اما ٣-٢ روز قبل از رفتنم فهمیدم یکی از دوستام با این که سفر براش از نظر پزشکی ممنوع بود با اون قطارای تاریخی اومد با کلی نذر و نیاز فقط هم ٢ روز موند دوکوهه اما همه ی سالش رو خرید یکی دیگه از دوستام با همسرش شدن خادم الشهدا مقرشونم دو کوهه بود خیلی چیزها گرفته مطمئنم
اما من ............ دلخوشی امسالم حال و هوای فتح المبین بود و بارون و طوفان طلائیه تا شرهانی
من شهید ندیده کجا رفتم ...............
.... ادامه دارد .... [ شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٧ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
فردا دومین سالگرد غلامرضاست
.......... و من امسال سالگشت میلاد روح بلندش را میهمان بانوی قم هستم ....... [ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۳ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
برایم دیگر اهمیتی ندارد که کسی می آید می رود ... صدای تپش قلب ظهور را می شنوم در خون در درد در خاک پاک
[ سهشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥۸ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
من هر لحظه منتظر معجزه ای هستم می دانی اگر قبل تر به زبان بود اکنون دلم می گوید یه یقین به ایمان می گوید :
.... و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحیاء عند ربهم یرزقون
[ شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|