نرمه های نور
 
قالب وبلاگ

کربلا کربلا ما داریم می آئیم

شهدای مظلوم ما داریم می آئیم

ما رفتنی شدیم انشاالله امسال نیز

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

...

داریم می ریم به جبهه دلم می ده اشارت

 

بله داریم میریم یه کم نفس بکشیم بدون جلبکای عنتر !

نوش جون هر کی میره

چشاشون زیر پا و قدم های نوکرای شهدا (حیف نوکرای شهدا که پاهاشون لجنی شه)

[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

شهید محمود مرادی

 در سال 1335 در شهرستان جهرم دیده به جهان گشود .در سن 7 سالگی از نعمت وجود پدر محروم گردید ، اما با تلاش پیگر خانواده ، تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمائی ادامه داد . پس از ورود به دبیرستان بخاطر مشکلات مالی و مسئولیتی که در وجود خود احساس می کرد تحصیلات خود را رها کرده و کسب و امرار معاش پرداخت .پس از مدتی خانواده ی وی از جهرم به شیراز مهاجرت کردند و او در شیراز نیز برای کمک به اقتصاد خانواده به کارهای مختلفی از جمله دستفروشی ، رانندگی تاکسی و … اشتغال ورزید .


فعالیتها ی مبارزاتی خود را از سن نوجوانی آغاز کرد : یعنی زمانیکه اوج درگیریهای انقلاب به شمار می آمد . وی نقش خود را در قیام اسلامی با توزیع و تکثیر کتاب و نوارهای افشاگر حضرت امام (ره)و دیگر علما نمود و در شهرهای شیراز ، تهران ، قم و جهرم به فعالیت سیاسی پرداخت . چندین بار به عنوان سخنران در بین نمازهای جماعت شیراز و جهرم ماهیت ساواک را بر ملا ساخت و امام خمینی (ره) را هر چه بیشتر به مردم شناساند .

 در راه انداختن تظاهرات سهم به سزایی داشت و یک بار هم توسط مأموران امنیتی دستگیر و راهی زندان گردید ، اما پس از مدت کوتاهی شجاعانه از زندان گریخت . وی علاوه بر دشمنی با رژیم شاهنشاهی همواره ، قبل و بعد از پیروزی انقلاب با گروهک منافقین در ستیز بود و حتی مسئولیت چاپ و توزیع یک نشریه فکاهی برای ضربه زدن به این گروهک را بر عهده داشت . تواضع و فروتنی از صفات بارز اخلاقی او بود و هرگز موفقیت های خود را آشکار نمی کرد بطوریکه حتی تا لحظه شهادت خانواده اش از مسئولیتها ی خطیر او در جبهه بی اطلاع بودند .

با این وجود بسیار مهربان بود و حتی سفارش می کرد که مبادا رزمندگان با اسرای عراقی برخورد خشونت آمیزی داشته باشند . شهید مرادی علاوه بر مسئولیت هایی که در جبهه بر عهده داشت مدتی را به عنوان محافظ شهید آیت الله دستغیب در شیراز گذراند اما بار دیگر در تاریخ 12 دیماه 60 گامهای استوار خود را بر خاک تفتیده ی خوزستان قهرمان نهاد و تا لحظه ی شهادت با عنوان فرمانده گردان انجام وظیفه کرد . آری سر دار شهید محمود مرادی که عمر پر برکت خود را در خدمت اسلام و جهاد با دشمنان مسلمین گذانده بود سرانجام در تاریخ بیست و سوم بهمن ماه 1360 دیدار دوست ر البیک گفته و چون کبو تری سپید بال در آسمان خونرگ چزابه به پرواز در آمد .

[ دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

اولین شهید ارمنی دفاع مقدس

زوریک مرادی مسیحی(مرادیان) ،از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است که 19 مهر ماه 59 در پیرانشهر به شهادت رسید؛ این شهید در لشگر ‌64 پیاده ارومیه خدمت می‌کرد.

شهید زوریک مرادیان تنها فرزند پسر  «واهان» و «کاتاری» در هفتم تیرماه ‌1339 در تهران چشم به جهان گشود.

در سال‌های تحصیل دوران ابتدایی در دبستان «ساهاکیان»،با این که به اتفاق والدین و چهار خواهر خویش:«دیانا»،«اُفیک»،«ژان » و«روبینا» در یک اطاق زندگی می‌کرد، همیشه شاگرد اول بود.

 تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه را در دبیرستان ارامنه «کوشش داوتیان» ادامه داد، اما در عین ناباوری خویشاوندان و دوستان و با وجود قبولی در امتحانات اعزام به خارج، این جوان بااستعداد، سال آخر دبیرستان را ناتمام گذارده و داوطلبانه چند ماه پیش از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خدمت سربازی رفت.




پس از طی سه ماه دوره آموزشی در شاهرود به لشگر ‌64 ارومیه منتقل شد. سرانجام بعد از هشت ماه خدمت و در حدود سه ماه پس از اینکه همرزمانش با استفاده از باقی‌مانده پلو و چوب کبریت، برایش کیک آماده کرده و جشن تولد او را در سنگر برگزار کردند بر اثر اصابت ترکش خمپاره و جراحت شدید، تقریبا ‌19 روز بعد از شروع جنگ تحمیلی به خیل عظیم شهدای دوران هشت سال دفاع مقدس پیوست.

وی اولین شهید نظامی ارمنی تاریخ جنگ محسوب می‌شود.

با شهادت «زوریک» کوچه‌ای که وی در محله «حشمتیه» (سردارآباد) در آن ساکن بود، در سوگ فرو رفت.

 همسایگان مسلمان اطراف منزل خانواده مرادیان دسته دسته با گریه همدردی خود را اعلام می‌کردند. آن‌ها، دو حجله برای شهید مرادیان در سر کوچه قرار دادند.
پیکر زوریک مرادیان، پس از انجام مراسم مذهبی در روز بیست‌ و چهارم مهر ‌1359 در گورستان ارامنه (در جاده خراسان) در میان حزن و اندوه جمعیت کثیری به خاک سپرده شد.

روحش شاد یادش گرامی

[ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

شهید عبدالنبی یحیایی

 

تولد: 1342 - روستای تنگ ارم  برازجان بوشهر    شهادت: 8/5/1362- منطقه عملیاتی حاج عمران

محل دفن: قبرستان روستای تنگ ارم

  9 سالی بود که خاکش کرده بودیم. همون جنازه ای که 18 روز توی ارتفاعات کردستان مونده بود. تازه بعد از 28 روز که برای دفن آوردنش، تغییری که نکرده بود هیچ، بوی خوشی هم می‌داد.

  بارون زده بود و قبرش رو خراب کرده بود باید تعمیرش می کردیم.

سنگ قبرش رو برداشتیم. زیر سنگ خالی شده بود. دیواره های قبر و سنگ لحد بهم ریخته بود برادر و پسرم رفتند توی قبر. جنازه سالم بود[1] . نمی شد کاری کرد باید می آوردنش بیرون. وقتی خواستند جنازه رو بدند بالا ، دست هر دو شون خونی شد.

 اینا رو پدرش می گفت. با همون لهجه بوشهری ادامه داد: « شبا که از بیرون می‌اومد تا دیر وقت می نشست زیر نور چراغ فانوس، می‌خوند و می‌نوشت. بهش می‌گفتم: « بابا خسته ی کاری، برو بخواب. برای چی خود‌تو اذیت می‌کنی؟»

می‌گفت: « بابا می‌خوام خوندن و نوشتن یاد بگیرم روضه‌خون امام حسین(ع) بشم.»

آخر به آرزوش رسید. محرم که می شد مردم رو جمع می‌کرد براشون نوحه می‌خوند، روضه می‌خوند.

عبدالنبی هر چی داره از امام حسین(ع) داره... »

[2]/منبع :کتاب خط عاشقی

 



[1] - روزنامه رسالت در تاریخ چهارم آبان سال 1371خبر این واقعه را منتشر کرده و تاریخ وقوع آن را 19/7/1371 عنوان کرده است.

 

[2] -حاج حسین کاجی:

بنده در تاریخ 16آذرماه سال 1384 در منزل شهید حضور پیدا کردم و شرح مفصل این واقعه را از پدر شهید شنیدم؛ حتی ایشان اسامی افرادی که از نزدیک شاهد وقوع این حادثه بودند را برای بنده عنوان کردند که به شرح ذیل می باشد:

آقایان : امیر علی جوکار – محمدعلی شهیدی – محمد علی جهانگیری – غلامعلی محمدی- خدارحیم محمدی- حسین غلامی – عمو و برادران شهید- الله کرم دهقان عبدالرحیم مصدق – عبدالله مصدق – رجب صحرانورد

 

این شهید همون شهید فیلم ستارگان خاک هستند

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

طلبه  شهید علی‌اکبرعلی محمدی

طلبه شهید  علی اکبر علی محمدی

بخشی از وصیت نامه شهید

 

عزیزانم ! برای حفظ این انقلاب ، راه های زیادی وجود دارد که از جمله عبارتند از : اولین راه ، خارج نشدن از خط رهبری وآن اطاعت مخلصانه وصادقانه از او امر و فرمایشات رهبریت است که نباید قدمی از آن جاو افتاد و نه ، از آن فاصله گرفت . دومین راه ، حفظ این انقلاب و حفظ اصالت آن است. اصالت اسلامی بودن و مکتبی بودن وآن در گرو پای بند بودن به اصول مکتب است. برادران وخواهران عزیز! تا زمانی که امیدمان و چشممان وکوششمان در مشکلات، یاری گرفته از مکتب اسلام باشد ، بدون القائات چپ و راست ، مطمئناً نهضت ادامه داشته و اصالت خود را نیز حفظ می کند واگر روزی بخواهیم امیدی به مکاتب شرق وغرب داشته باشیم ، آن روز ، روز مرگ انقلاب اسلامی است. سومین طریق ، حفظ این انقلاب و حفاظت از پشتوانه های مکتبی این انقلاب ، یعنی مفسران وابستة مکتب و آگاهان و خبرگان به قوانین آن یعنی روحانیت مبارز و بیدار که در هر عصری با حرکت های خود وسخنان خود نسل های جامعه را به سوی اسلام عزیز دعوت کرده و جلوی هر گونه انحرافی از هر نوع ، مثل اسلام شرقی و غربی ،ـ سوسیالیزم و. . . ایستاده اند و منحرفان را سرکوب کرده اند

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

طلبه  شهید علی‌اکبرعلی محمدی

طلبه شهید  علی اکبر علی محمدی

بخشی از وصیت نامه شهید

 

عزیزانم ! برای حفظ این انقلاب ، راه های زیادی وجود دارد که از جمله عبارتند از : اولین راه ، خارج نشدن از خط رهبری وآن اطاعت مخلصانه وصادقانه از او امر و فرمایشات رهبریت است که نباید قدمی از آن جاو افتاد و نه ، از آن فاصله گرفت . دومین راه ، حفظ این انقلاب و حفظ اصالت آن است. اصالت اسلامی بودن و مکتبی بودن وآن در گرو پای بند بودن به اصول مکتب است. برادران وخواهران عزیز! تا زمانی که امیدمان و چشممان وکوششمان در مشکلات، یاری گرفته از مکتب اسلام باشد ، بدون القائات چپ و راست ، مطمئناً نهضت ادامه داشته و اصالت خود را نیز حفظ می کند واگر روزی بخواهیم امیدی به مکاتب شرق وغرب داشته باشیم ، آن روز ، روز مرگ انقلاب اسلامی است. سومین طریق ، حفظ این انقلاب و حفاظت از پشتوانه های مکتبی این انقلاب ، یعنی مفسران وابستة مکتب و آگاهان و خبرگان به قوانین آن یعنی روحانیت مبارز و بیدار که در هر عصری با حرکت های خود وسخنان خود نسل های جامعه را به سوی اسلام عزیز دعوت کرده و جلوی هر گونه انحرافی از هر نوع ، مثل اسلام شرقی و غربی ،ـ سوسیالیزم و. . . ایستاده اند و منحرفان را سرکوب کرده اند

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

روحانی شهید جواد رفیعی

 

آقا جواد نسبت به جبهه و جنگ غیرتی عجیب داشت.هنوز چند ماهی از بازگشتنش نگذشته بود که باز عزم سفر می‌کرد.

 به یاد دارم روزی کنار هم نشسته بودیم. من به شوخی به پدر جواد گفتم: «حاج قنبری، از اهالی بالا محله، هم سن شما است و دارد به جبهه می‌رود شما چرا نمی‌روید؟!»

شوهرم گفت: «من برای سوریه و مکه ثبت نام کرده‌ام، ان شاالله از این دو سفر که بازگشتم به جبهه می‌روم

جواد با وجود اینکه سن کم داشت، درجواب پدر گفت: حاجی شما اگر به مکه بروی، خانه خدا را زیارت می‌کنی، ولی اگر به جبهه بروی خود خدا را زیارت خواهی کرد.

«به نقل از مادر شهید»

[ جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

شهید احمد اللهیاری

       

 

یکروز ایشان با تویوتا از جلوی چادر ما با عجله رد می شد که گرد و خاک زیادی جلو چادر ما بلند شد.

 یکی از دوستان سنگریزه هایی را برداشت و به تویوتا زد.

 ایشان متوجه شد و ماشین را نگهداشت و پیاده شد و با همان سنگریزه ها به شوخی به سرو روی همان دوست ما میزد ومی گفت این ماشین بیت المال است .چرا به سویش سنگ پرتاب می کنی؟

در ادامه از ما بخاطر ایجاد گرو دخاک معذرت خواهی کرد. 

                                                                                   حسین نجفی

[ پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

پریشب رفتم شب آفتابی یعنی تنها چیزی بود که اگه می مردم و نرفته بودم

چشمم می موند به دنیا و دستم از قبر بیرون می موند و این حرفا  ....

شب آفتابی بی دلیل یا با دلیلی که من نمی تونم اسمی روش بذارم باعث شد

تصمیم بگیرم که هفته ی دفاع مقدس هر روز آپ کنم

 شده با حتا  زندگینامه ی مختصر یا یه خاطره کوچیک از خود شهدا یا درباره ی شهدا

و یه عکس  _ سعی می کنم مربوط به خاطره باشه اما شاید هم نشد _

امیدوارم به زودی زود سالگرد تولد نه چندان شیرین این عزیزترین

 با ظهور صاحب الامر (عج) بزرگ و گرامی داشته بشه چون بیشتر از همه ی ما

امام زمان دفاع مقدس عمق چیزی که گذشت رو می دونند

*تقریبا برام مهم نیست حتا اگه این هفته ١ نفر هم نیاد

 چون ١هفته وبلاگ مال من نیست! مال هر کس هست خودش می دونه ....

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 شهید ابوالقاسم عسگریان

در سال 1333در قریه حصار بوعلی نیاوران دیده به جهان گشود. شهید دوران تحصیل را با موفقیت گذرانده و مدرک دیپلم خود را اخذ کرد و در دوران پیروزی انقلاب اسلامی به همراه مردم انقلابی در تمام مراحل انقلاب اسلامی حضور فعال داشت. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد حزب جمهوری اسلامی گردید و در دفتر مرکزی این حزب که شهادتگاه 72 تن شهید انقلاب می باشد مشغول فعالیت گردید. شهید با روحانیت مبارز شهید بهشتی و دیگر یاران انقلاب اسلامی ارتباط نزدیک داشت. ایشان از حزب جمهوری اسلامی به صداوسیما منتقل گردید و در مرکز آرشیو سازمان مشغول خدمت شد و در روز 24/10/59 در منطقه تنگه حاجیان قصر شیرین شربت شهادت نوشید. شهید یک دختر به نام سمیرا از خود به یادگار گذاشت تا زینب گونه ادامه دهنده راهش باشد.
سرانجام سرآغاز پایندگی است نترسم ز مرگی که خود زندگیست
در بخشی از وصیت نامه شهید آمده است:
خدایا، عاجزانه از تو می خواهم امام عزیزمان را تا ظهور حضرت مهدی (عج) تندرست و سلامت نگه دار. وی از همسر خود می خواهد که تمام تلاش خود را در راه بهتر زیستن و بهتر تربیت کردن فرزندشان به کار ببرد.
پدر و مادر عزیزم از زحمت های بی دریغی که در طول بیست و شش سال برایم کشیدید بی اندازه سپاسگزاریم و امیدوارم مرا ببخشید. امیدوارم همسر مهربانم برای جامعه فرد مفیدی باشد و در تربیت دخترم سمیرا مواظبت نمایند چون آینده اش و تربیتش برایم خیلی مهم است.

[ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

        

 قول به شهدای عند ربهم یرزقون ...........

 

در کویر مرگ من شرجی مانده ام

ای جماعت من بسیجی مانده ام

      

عکس یادگاری با رفیق چندین ساله ...

سایه ی سرم پایین پای رفیق یعنی

سرم به پای این رفاقت .........

___________________________________________________________

جاده خاکی :

داریم با زهرا و مریم قرمه سبزی می خوریم دوغ هم هست که من دو تا کف رفته ام این یک عادت است که هنوز ترک نکرده ام


[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]

    

عکسی از مهمانی خصوصی مان با شهدایی که ٢ بار شهیدند ........

همهٔ بچه هایی که باهاشون همسفر بودم

حرفی‌ عکسی خطی‌ نقطه‌ای از سفر رو گذاشتن تو بلاگ هاشون

من اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن از سفر نمیره

یه جور دلهره

شایدم ترس ....

انگار اگر چیزی بنویسم یه راز بزرگ رو افشا کردم

مثل شب امتحان بود حال دلم

چند باری که خواستم بنویسم

اگر هم ننویسم احتمالا دیگه نمی‌نویسم

بعد شاید بمونه یه بار بزرگ رو دوش یه دل خسته که با این سفر یه کم جون گرفته

امسال ۲ بار دعوت شدم

۱۷ اسفند تا ۲۴ اسفند با بچه‌های دانشگاه رفتم

وقتی‌ برگشتم در گوشی به مامانم گفتم انگار امسال شهدا قهر بودن باهامون

اما این بار ....

شاید برکت نفس همسفرانم بود که نسیم حیات شهدا به دل من هم رسید

شهدا این بار قهر نبودن مطالبه داشتن زیااااادددددد

و ما بدهکاریم خیلییییییییییییییییییی زیاادددددددددددد

[ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ گمنام ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ