|
نرمه های نور
|
باز جمعه ؛ باز دلتنگي ؛ باز درد ؛ باز احساس گناه ؛ باز ....... باز .......... باز .............باز حس غريبي که نگاهم را ربوده است ؛ باز حضور پر تلا لو عمق يقين ؛ باز بـــــــــاز بـــــــــــــــــــــاز دست به دامن سکوت غمناک لحظه هايم آه چه قدر اين چند روز اشکم سرازير بوده است واي چه قدر هجوم تلخ سايه ها برايم درد ناک شده است ديگر چه بگويم واي که چه قدر تنها مانده ام ميگويند به زودي از راه ميرسي و براي من هم سيبي خواهي آورد تا آمدنت چه قدر صبر کنم؟ عجيب است غبار ثانيه ها لحظه هايم را زخمي کرده اند نمي دانم چگونه بي ظهورت ذهن بيارايم ؛ چگونه بي ظهورت عشق برپا کنم (يک کلمه ي سه حرفي به ياد داري ؟ (آيه ي ۲ سوره ي شـــــــــــــوري ) ؛ نميدانم من چگونه ميتوانم پاسخ دهم اين خواسته را ( هر کس ميگفت برايم مهم نبود ولي حالا اين حرف من نيست حرف ديگري هم نيست .......... حرف دل است چه کنم ؟ طاقتم بي طاقت شده عشق هم بي انجام مانده است نمي آيي ببيني چه قدر تنها مانده ايم ) امروز باز جمعه است ساعتي بيشتر تا غروب نمانده ؛ اين جمعه هم رفت و نيامدي ؛ نيا مــــــــــدي ...........چه قدر شعر من بي ظهور تو بي وزن مانده است چه قدر روح من بي ظــــهور تو در بند مانده است چه قدر راه من بي ظهـــــــور تو بيراه مانده است چه قدر ثانيه بي ظـــهور تو بي درنگ مانده است بيشتر از اين نميتونم اين قدر امروز دلم گرفته که خدا ميدونه يا رب آن آهوي مشکين به ختن باز رسان وان سهي سرو خرامان به چمن باز رسان دل آزرده ي ما به نســــــــــــــــــــيمي بنواز يعني آن جان ز تن رفتــــه به تن باز رسان ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند يار مهـــــــــــروي مرا نيز به من باز رسان سخن اين است که ما بي تو نخـــواهيم حيات بشنـــــو اي پيک خبر گير و سخن بازرسان لطفا تندتند بهم سر بزن دلم ميخواد نوشته هاي تو هم زينت بخش اينجا باشه درسته ممکنه خيلي ها اينجا رو نشناسن من رو هم نشناسن ولي هم من تو رو ميشناسم هم تو منو ميشناسي براي دل خودت بنويس نه من ولي بنويس واي فقط همين ...................................چند روز پيش يکي يکي همه بچه ها اومدن گفتن خداحافظ ما داريم ميريم مشهـــــــــــد کلي دلم سوخـــتنمي دوني که چه قدر د لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ميخواست که التماس دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شديدا [ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢ ] [ ٥:٠٠ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|