|
نرمه های نور
|
مژده ای دل که مسيحا نفسی می ايد که ز انفاس خوشش بوی کسی می ايد از غم هجر نکن ناله و فرياد که دوش زده ام فالی و فرياد رسی می ايد ......... کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست اينقدر هست که بانگ جرسی می ايد دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است کو بر ان خوش که هنوزش نفسی می ايد [ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|