|
نرمه های نور
|
سيصد گل سرخ و يك گل نصراني ما را زسر بريده می ترسانی ؟ ما گر ز سر بريده می ترسيديم در محفل عاشقان نمی رقصيديم
6 ماه پيش اين روز ها چه حال بدي بود .... فكر كن تنها خبري كه بهت بدن اين باشه يكي از همسفراي جنوب امسال شهيد شد و تو هيچي جز اين ندوني بعد بري و ببيني كه ... سخت بود از خبر تلفني تا ديدن پوستر توي دانشگاه از هق هق گريه هات بدون اين كه بدوني چرا اين پيوند اين قدر عميق شده تا ديدن فيلم لحظه هاي تشيع بعد از بسم الله و قبل از هركاري كه مي خوائي توي اتاق بسيج بكني كه دائم زمزمه كني اصلا مگر مي تواني فراموش كني؟ كه افطاري امسال كه جلسه ها كه اردوي مشهد هم ديگه غلامرضا زوبوني با جسمش همراهت نيست حتي گاهي بغض مي كني وقتي مسئول جديد امور مالي صحبت مي كنه بي هوا! گاهي آبروريزي ! گاهي حتي آب هم نمي توني بنوشي ياد ورودي و طاق نصرت دشت عباس مي افتي ... همون كوزه ي لاجوردي و ... چه قدر اين 6 ماه سخت گذشت .... اين روزها 6 ماه از شهادت شهيد غلامرضا زوبوني مي گذره كم تر كسي هست كه من بعد 6 ماه عدم حضور جسمانيش اين قدر براي همه ملموس باشه سخته كه فقط يكي دو هفته يك بار دلتنگي هاي بي سرانجامت رو بتوني ببري پيش قطعه ي 50 و زار بزني [ چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۸:۳۱ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|