|
نرمه های نور
|
شنیده می شود از آسمان صدایی که...
سید حمیدرضا برقعی [ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
من مثل یه پروانه همش دوروبرت بودم مث سایه ت تو تنهاییت همش پشت سرت بودم به آتیش میکشم هرجا که میبینم ازم دوری هنوز پشت سرت هستم مث سابق همونجوری
توضیح : گاهی لازمه این مدلی حرف زد با مردی که باید باقدرت حمایتت کنه و سایه ش رو سرت حتا توی دهه ی 60 و بین شهدا و همسرانشون هم بوده این جوریش [ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
سال های قبل تر شادی سال نو از دهه دوم اسفند همچین تند می دوئید زیر پوستم که خواه ناخواه لپام گل مینداخت با این که من از اول دلخوشی های کوچولوی بچه های دیگه رو نداشتم مثلا هیچ وقت برای عید نمی رفتیم خرید و این عادت خیلییییییییی خوبیه که نمیرویم شادی بیشتر از ناهار روز اول سال خونه ی مامان جونی بود که خیلی بهشون مدیونم تو زندگیم ان شاالله مهمان اباعبدالله باشن الان و سفرهای عیدانه مون که عزیز ترین خاطرات منن امسال12مین سالی که نه مامان جونی هستن نه ناهار روز اولی 6مین سالی که نه سفری نه خاطره ای نه شادی 12اسفند به بعدی الان چند سالی هست سال نو و بقیه بند و بساطاش شده عین نحسی سیزده سال نو میشه من نه زیاد فقط 1سال از عمرت کم میشه امیدات برای بعضی چیزا کم رنگ تر یه قدم بزرگ به مرگ نزدیک تر
دعا کنیم برای ظهور برای هم
پ.ن:شکر برای حضور فرزندی از فرزندان آدم علیه السلام هرچند حضوریست لرزان ... [ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
کمی دلم می خواد این آخر سالی بد بودن رو تجربه کنم مزه اش گسه؟ تلخه؟ شیرینه؟ ترشه؟ [ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
با دلم گریه کن خون ببار در شبهای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار [ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٥ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
دیشب به اندازه نصف عمرم از کلمه ی ببخشید استفاده کردم با این که همه ش تقصیر من نبود تا صبح گریه کردم خسته ام خیلی حرمت بعضی چیزها رو نباید شکست مهم ترینش دل! [ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|