|
نرمه های نور
|
غم تنها تعریف الانم از حس و حالم [ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
اومدم ازت خداحافظی کنم قبل از جنوب شش روز قبل ترش به نیت هر سالی که نبودی تو این مدت اون روز برام 20 تا از همقطاراتو فرستادی برا بدرقه چند شب بعد هم خودت اومدی من هنوز مست عطر دونه های تسبیح خاکیتم دلتنگ پرچم سبز و سفید و سرخ رو تابوتت [ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٤ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
از صبح درگیر و مشغولم ساعت 11 دیدم هیچی برای ناهار نداریم همه چی رو ول کردم برسم به ساخت بند و بساط ناهار همین که مرحله آخر رسید و در قابلمه ها بسته شد مامان زنگ زدن که دیر میان دیر اومدن یعنی غذا نخوردن بقیه آدم های خونه هم که دیر میان ( شما هم که نیستی ... ) من موندم و بی میلی به خوردن و حتا خودم بوی خوشمزه میاد ولی !!! دارم عشق می کنم که غذای روی گاز رو با عشق درست کردم [ سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۱ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
امروز 2بار خوردم زمین یکی ش تنهایی - موقع شستن دستشویی روی مواد شوینده پام لیز خورد که اونقدر ها هم وحشتناک نبود - یکی ش هم بین کلی جمعیت توی تئاتر - آقای فیلمبردار گفت برم یکمی جلو تر ؛ جلو تر جای یه صندلی کنده شده بود که من فکر کردم پله است و ...... بد بود اطرافیان و بیشتر از همه آقای فیلمبردار ناراحت شد -
ادامه مطلب [ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٧ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
سلام .... شبیه مچالگی درد شدم بلدی گریه کنی برای دردهای کسی که میگی دوستش داری؟
پس نوشت : نمی دونم چرا داره هر شب میشه [ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٩ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
امشب همه ی دفتر خیس اشک های من [ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
چفیه ت رو گذاشتم جلوم با یه دفتر یادداشت با کاغذهای بی خط کاهی گفتی با خودکار نباید بنویسم فقط مداد و قلم و روان نویس بسته به حال اون روزم
دفتر رو گذاشتم کنار چفیه ت موندم چه جوری میخوای حال این روزها رو کشف کنی این قدر حرف توی دلم مونده بود که دفتر این مدلی شده : یه خط با مداد یه کلمه با قلم یه پاراگراف با روان نویس [ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
گاهی آنقدر نیستی که باید بروم امامزاده و دخیل ببندم بروم نذر کبوتر های حرمی گندم بخرم دلم لب لب کند سر سجاده ی مغرب و عشا حتا دانه های تسبیحم رها شود روی سجاده که خدا بخواهد لااقل خوابت را ببینم سید
ادامه مطلب [ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
غیب شدنت منو یاد روز و شب های بمبارون میندازه وقتی بابام خط بود و مامانم با چشم های نگران نفس می کشید [ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
کمی مهربانی بودنت سهم الانم سوز تنهایی چند لحظه وزید [ سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
چیزی لازم نداری ؟ من برم بخوابم؟ مدیونت نشم اون دنیا! [ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|