|
نرمه های نور
|
بسم الله الرحمن الرحيم
تو پس پرده و ما خون جگر ميريزيم وه که گر پرده بر افتد که چه شور انگيزيم
هم اينک به پيشواز فصلی ميريم که نامش شوق را در رگهايمان جاری ميکند امــــــــــــــا بنگر شاخه های جوان و شکوفه های سيب هم در عزای حسين(ع) محزونند
و اين شايد آخرين کتيبه ی سال ۱۳۸۲ : ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم درد هجـران تو را چاره ز جايی بکنيم دل بيمار شد از دست رفــيـقان مددی تا طبيبش به سر آريم و دوايی بکنيم خشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوا نشو ونمايی بکنيم آنکه بی جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت بازش آريد خدا را که صفـــايی بکنيم در ره نفس کزو سينه بتکده شد تيـــــر آهی بگشائيم و غزايی بکنيم مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه کار صعب است مبادا که خطايی بکنيم سايه ی طاير کم حوصله کاری نکند طلب سايه ی ميـــمون همايی بکنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست تا به قول و غـــــــزلش ساز و نــوايی بکنيم
همی گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره زسحر يار خود رايم [ جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢ ] [ ٢:۱۸ ق.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
سلام علی الحسين رحمة للعشاق سلام عـلی قــلوب المشتاق الحسين روز سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۲ ساعت ۳ بعد از ظهر روز عيد غدير ذکر روز : اون روزی که روزی ما برات کرب و بلا شه به خدا که امضاء اون به دست امام رضا شه ........ صدای زنگ خونمون که يکی دستشو گذاشته بود روش و بر نمی داشت از حال و هوای خودم بيرونم آورد ؛ مامان بابا با يکی از دوستان خانوادگی قرار گذاشته بودند که وقتی از مهمانی حج يکی از دوستان برگشتند بريم سمت نور و رويان برای تعطيلات که من به خاطر راه پيمائی مخالفت شديد ابراز کرده بودم و قرار بود ۳ تايی برن مسافرت و من بمونم که بتونم برم راه پيمائی تهران در رو باز کردم مامان سراسيمه اومدن توی اتاقم و گفتن : بدو بدو حاضر شو بريم ! گفتم : مامان من گفتم بهتون که من شمال بيا نيستــــــــــــــم و ....... ــ : نه شمال چيه بدو آقا دعوتمون کردن ــ : جوووووووووون مشهد بله ؟ ــ : نه ! ــ پس کدوم آقا دعوتمون کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ــ : بدو که به آرزوت رسيدی >>>>>>>> کــــــــــــــــــــر بــــــــــــــــــلا !
به همين اندازه طول کشيد که هرکس چند دست لباس و قرآن و تسبيح خودش رو جمع کرد مامانم نفری ۲ دست ملحفه ( همون ملافه ی خودمون ميخواستم غلط ادبياتی نداشته باشم !) برای هر نفر برداشتند و راه افتاديم * يه چيز جالب ! من هر چی کاست سينه زنی داشتم رو جمع کرده بودم گذاشته بودم توی يه کيف که بگذارمشون بالای سرم برای محرم که مجبور نباشم هر نواری رو برم از توی کــمد بر دارم همون کيف رو گرفتم دستم و راه افتادم
ساعت ۳۰/۳ دقيقه ی بعـد از ظهر ما سر جاده بوديم همسفرانمون هم منتظرمون بودند خلاصــه راه افتاديم و خدا ميدونه که چه حالی داشتيم به خصوص که يکی از دوستان پدرم مداح اهل بيت (عليهم السلام) هم همراهمون بودند و ما رو چند ده کيلومتر۱ بار به فيض قسمتی از شور يا عاشورا ميرساندند
هـــــــم چــــنان ادامه دارد ...............
[ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٢ ] [ ٢:۳٤ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
هــــــــــو و هم اينک غبار سفری بر سر و رويم نشسته است که سالهايی چون قرن آرزويش را داشتم ........................................................................................... و اين است ره توشه ای زمينی از سفری آسمانی دست نوشته های سفرم را هماهنگ با روزهای محرم الحرام در وبلاگ وارد ميکنم اميد که به رسم هميشگی در برابرآقا از جان مايه بگذارم الـــــــــــــــــــتـــــــمــــــــــــــــاس دعـــــــــــــــا
بــــــــــــــوی ســــــــيـــب و حــــــــــرم حـــبـيـب و .........
[ جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:۱٥ ب.ظ ] [ گمنام ]
[ نظرات () ]
|